أحمد بن حامد كرمانى

107

تاريخ افضل ( بدايع الأزمان في وقائع كرمان ) ( فارسى )

شهر ، كه يرقان جوع و خفقان خوف ، بر ايشان غالب بود و هواى جلاى وطن خيره ، محمد شاهرا تصوير كردند كه تو پادشاهى جوان‌بخت ، بهر حضرت كه رسى ، برحسب التماس ، حكم امداد و اسعاد مبذول دارند . تا آن كودك را از گاه جاه برگرفتند و در چاه راه افكند . با آنكه ، غز در كرمان توّغل نمود ، ملك تورانشاه و اتابك محمد بعراق مىنبشتند و قصهء استعانت برميداشتند و از حال ضعيف و بيچارگى خويش و تغلب خصم ، انهاء ببارگاه اتابك پهلوان و ديگر پادشاهان مىكردند و تذكير شواجر رحم واجب ميداشتند . هيچكس از آن حضرت ، لبيك اجابتى نگفت و انديشهء اعانت و اغاثتى نكرد و اگر جوابى مىنبشتند ، مشتمل بود بر تمهيد عذرى و تقديم وعدهء ، تا در شهر ، بطريق هزل و استهزاء مىگفتند : لشكر بگندنان رسيد و محمد شاه چون طراز طيلسان احوال خويش نقش نامرادى ميديد . در ماه شعبان سنهء 582 هجرى ، عزم عراق كرد و جماهير مشاهير كرمان ، چون حاكم ولايت ، قاضى قوام الدين و مجير الدين مستوفى و غيرهما ، خود را بر فتراك او بستند و او را بدرقه ساختند و از زندان موحش كرمان رستند و روى بجانب يزد و عراق نهاد و اتابك محمد در شهر ماند با جمعى سوار و پياده و كس بر سرّ سينهء او مطلع نه ، كه سر محاصره و مكابره دارد ، با ملك دينار ؛ يا ، در مصافحت و موافقت خواهد زد . چون تقدير ديگرى را كار ميساخت و اسباب بختيارى ميپرداخت ، هشتم ماه رمضان سنهء 582 هجرى ، بىحلول علتى ظاهر ، و وقوع سقمى مخوف ، اتابك محمد ، روزى دوسه ، چون مبهوتى بود ، پس ، از ذروهء حشمت ، بحفرهء وحدت ، انتقال كرد و در كرمان ، برفتن ملك و خفتن اتابك ، روزگار ملكت را ختم كردند و سراى امارت را در برآوردند و لواى شهريارى به خاك افكندند و دفاتر بزرگوارى به آب دادند . ناصر الدين كمال ، خزانه و بنهء اتابك محمد برداشت و بعراق به خدمت محمد شاه شد و كار شهر به كلى مضطرب و منقلب شد . مشتى رعيت عاجز بيچاره ماند و جمعى سپاهى از ترك و ديلم ؛ و سرهنگ شيطان غرور ، باد تسويل و تضليل در ايشان ، دردميد كه تا ملك بامداد رسد ، ضبط اين حصار توان كرد . و تركى نادان سينهء تقدم بفراشت ، بىاستظهارى و ذخيرهء ؛ متوكلين على زاد الحجيج . و نيت بر محاصرت و همت بر مخالفت غز ، مقصور گردانيد . و چون بهار درآمد ، ملك دينار بدر بردسير آمد و چنانچه در خاتمه مشروح محرّر ميگردد ، بعد از مجادله ، بمصالحه شهر تسليم كردند . و چون محمد شاه از شهر بيرون شد ، بدر حصار زرند آمد و جنگ